Visar inlägg med etikett poem. Visa alla inlägg
Visar inlägg med etikett poem. Visa alla inlägg

måndag 24 augusti 2015

کلاغ پر

کلاغ پر


کلاغ، پر! پشه، پر! میز، پر! سماور، پر!
فروغ ، پر! اخوان، پر! پدر، برادر، پر!
انار، پر! گلِ خرزهره، پر! نخودچی، پر!
خیال ، پر! همۀ عشقها که در سر، پر!
صدای خستۀ فرهاد ، پر! جوانی، پر!
امید ، پر! هیجان، پر! کتابِ "مادر"، پر!
بلیوی و چه گوارا، پر! آن اسارت، پر!
قزل حصار و اوین، پر! هزار کفتر، پر!
حمید اشرف، پر! نقشِ داس و چکش، پر!
سعید، شاعرِ کشتار و خون و خنجر، پر!
زدن به کوه و کمر ، پر! قرارِ پنهان، پر!
فرار ، پر! به وطن آن نگاه آخر، پر!
کلاغ، پر! در و دیوار، پر! غریبی، پر!
دو روز عمر، پر و چند چیز دیگر، پر!


سعید یوسف، 1/8/2015، گوتینگن

lördag 8 augusti 2015

فخر را در صحبتِ ظلمت مجوی


فخر را در صحبتِ ظلمت مجوی


مهر تابانم ز خاور می‌رسد
مهربان و مهرگستر می‌رسد
مهربانی بین چو دریا موجزن
مهر من در آن شناور می‌رسد
گشته سیم افشان به هفت اقلیم و خود
در میان چون تودۀ زر می‌رسد
سر رسد این شامِ تلخِ شوکران
چون سحر با شیر و شکّر می‌رسد
روز نو را ماه و سالی نو ز پی
هم به ترتیبِ مقرّر می‌رسد
گفتی ایّامی نکو خواهد رسید
زآنچه می‌گفتی نکوتر می‌رسد
ظلم و ظلمت با هم آیند و روند
این چو رفت، آن هم به آخر می‌رسد
در جدال نور و ظلمت، این زمان
روشنی سنگر به سنگر می‌رسد
نورِ آگاهیّ و انوارِ شعور
هم به رغمِ شرعِ انور می‌رسد
هرکه در شک بود و در انکار بود
نک یقین دان کاو به کیفر می‌رسد
گندِ زاغ از باغِ مردم چون رود
خرمنی از گل معنبر می‌رسد
نک خرامان بین شکرگفتارِ ما
در بغل دیوان و دفتر می‌رسد
فخر را در صحبت ظلمت مجوی
افتخار از جای دیگر می‌رسد


سعید یوسف، 31/5/2015، شیکاگو




ابو عطا



ابو عطا
(توضیح: "ما"ی این شعر، اشاره به هیچ قوم و گروه خاصی ندارد، و این ریشخندِ همۀ کسانی است که زیاد "منم، منم" می‌کنند.  باز چاپ این شعر بدون این توضیح ممنوع است.)

ما منتهای خلقت و انسانِ برتریم
مشغول عرعریم
ما پیشوا و قائد و آقا و سروریم
مشغول عرعریم
آئینِ ما همین نه که بالمرّه سروری است
نوعی برابری است:
برتر ز برده بوده و با خود برابریم
مشغول عرعریم
با مردمانِ پست و فرودست، مهربان
داده امانِ شان
جنتلمنیم و باادبیم و موقّریم
مشغول عرعریم
میدان اگر دهند، نمائیم گرد و خاک
در وصفِ خونِ پاک
ما را اگر دهند تریبون، سخنوریم
مشغول عرعریم
ما نُخبه ایم و نابغه و منحصر به فرد
جمله، چه زن، چه مرد
از هر نظر یگانه و اعجاب آوریم
مشغول عرعریم
آموزگار و مرشد و استاد و نکته دان
فرزانۀ زمان
علّامه و معلم و ملّای منبریم
مشغول عرعریم
گه تیمسار و افسر و سردارِ تیپ و هنگ
در جبهه های جنگ
گه عارفیم و صوفی و رند و قلندریم
مشغول عرعریم
کوته نه، بل بلند و رفیعیم مثل کوه
پُر فَرّ و پُر شکوه
اندک نه، بل زیاد و کثیریم و اکثریم
مشغول عرعریم
در مجلس ار به صدر نشینیم، در غمیم
کز صدر، اعظمیم
کِبرِ اکابریم و کبیریم و اکبریم
مشغول عرعریم
فضلیم و فاضلیم و فضولیم و فضله ایم
بذلیم و بذله ایم
شعریم و شاعریم و شعاریم و اشعریم
مشغول عرعریم
"عالی‌ترین" همیشه و "اوّل" به هرچه لیست
نمره، همیشه بیست
نیکوترین و خوبترین، از همه سریم
مشغول عرعریم
اصلیم و مبدأیم و شروعیم و اوّلیم
در صدرِ جدولیم
تاریخ را هرآنچه که خواهی عقب بریم
مشغول عرعریم
تکراری ار که بود سخنهای ما چه غم
چون هست مغتنم
بر ما مگیر خرده، که قند مکرّریم
مشغول عرعریم


سعید یوسف، 2/6/2015، شیکاگو





از کراما ت



از کرامات


ما مدّتی چرند نگفتیم و زنده‌ایم
لیچار و گوز و گند نگفتیم و زنده‌ایم
ما کرنشی به زور نکردیم مدّتی
زوری به مستمند نگفتیم و زنده‌ایم
گفتند اگر چماق به فرقِ فلان بکوب
بع بع چو گوسفند نگفتیم و زنده‌ایم
اوصافِ خواهر و زنِ اشخاص را به کوی
با نعره‌ای بلند نگفتیم و زنده‌ایم
زان حرفها که امّتِ در صحنه روز و شب
بلغور می‌کنند نگفتیم و زنده‌ایم
در حقّ ترک و تازی و بیگانه هیچ چیز
با طعن و ریشخند نگفتیم و زنده‌ایم

یک حرف زشت یا متلک ما به خانمی،
حتی اگر لوند، نگفتیم و زنده‌ایم
شعرست مثل قند به شیرینی و – دریغ! –
یک بیت مثل قند نگفتیم و زنده‌ایم



سعید یوسف، 25/6/2015، گوتینگن

ما را ببخش

ما را ببخش

ما را ببخش اگر دو سه روزی ست ساکتیم
یک شعله هست باقی و مشغول پت پتیم
سرشار، این سکوت، ز "ناگفته" های ماست *
از نسل فیلم‌های قدیمیّ و صامتیم
در کوی عشق گامْزن، امّا به اعتدال،
یعنی نه لاک پشت و نه طیّارۀ جتیم
از شورِ عشق، نعره چو مستان نمی‌زنیم
از عاشقانِ باادب و بااتیکتیم
سیّاره‌وار گِردِ جمالت به گردشیم
گر در مدارِ عاشقی‌ات از ثوابتیم
ما را به خوانِ عشقِ خود ار خوانی، ای عزیز،
راضی به چیز ساده‌ای از نوعِ اُملتیم


* اشاره به عنوان کتاب شاملو (ترجمۀ اشعار مارگوت بیکل: "سکوت، سرشار از ناگفته هاست")

سعید یوسف، 26/7/2015، گوتینگن

بی‌هنری‌ها



بی‌هنری‌ها

هست بسیار هنرها که ندارم من
و به دل حسرت‌شان مانده ست.

هنرِ پرتابِ تُف.
بلبلی سوت زدن با به دهان بردنِ انگشت.
زدنِ بشکنِ با حال (دو دستی).

هنرِ خوردنِ یک بستنیِ قیفی
بی کثافتکاری.

هنرِ ژست گرفتن با سیگار
و زدن عینک دودی
(ژستِ هالیوودی).

هنرِ خالی‌بندی
لافِ آبادانی
و سخنرانی دربارۀ چیزی که نمی‌دانی.

هنرِ گول نخوردن از یک حاجیِ بازاری.
دیدنِ یک شُوِ ایرانی تا آخر.
حال کردن با موسیقی لس آنجلسی.

هنرِ تشخیصِ خوب و بدِ اجناس.
مدلِ هر ماشین را به نگاهی دادن تشخیص.

هنرِ خواب ندیدن در بیداری.
نشدن منقلب از دیدن یک گل.
هنرِ حرف زدن وقتی حرفی داری.



سعید یوسف، ژوئیۀ 2015، گوتینگن

می‌گذرد



می‌گذرد


این چند روزه می‌گذرد، جاودان که نیست
بی‌مرگی ار که هست، در این خاکدان که نیست
در گردش است جام و تو را نیز، همچو من،
زین دور، نوبتی ست، یکی در میان که نیست
آب حیات اگر ز سکندر نهفت روی
اینجا چه جوئی‌اش تو؟  به کوی مغان که نیست
از جاودانگی چه سخن‌ها نگفته‌اند
تا خود ندیده‌ایش، چنان کن گمان که نیست
پنداری ار که شعر دهد جاودانگی
شعر از کجا خرید توان؟  رایگان که نیست
شعری که جاودانگی آرد ز خواجه است
شعری چنین به دفترِ هر قلتبان که نیست
تا مصرعی چو خواجه نویسی به دفترت
بر خشت رفته زور زنی – زایمان که نیست!
گر بخردی، مخوان تو خردمند خویش را
ور ابلهی، مباش غمین – کیست آن که نیست؟



سعید یوسف، 22/6/2015، گوتینگن

در می‌زند


در می‌زند


در می‌زند، جواب نمی‌آید
بیچاره، سائل است –
       ولی، شاید،
او پرسشی ز نوع دگر دارد

چیزی می‌افتد از دستش
(یک تکه کاغذ انگار،
شاید که آدرس)
کاری به آن ندارد
انگار سختش است که دولّا شود
آن هرچه هست را بردارد

خسته ست
یک دست روی در
دستی دگر به روی کمر دارد

در می زند، جواب نمی‌آید

آقا!
خانم!
اینجا حقیقت است
یک عرضِ مختصر دارد


سعید یوسف، 2/6/2015، شیکاگو
به نقل از:

کُرکُری



کُرکُری


باغیم و پُر شکوفه و سبزیم و خرّمیم
گسترده خوانِ عیش به هر سوی عالمیم
یاسیم و سوسنیم، لطیفیم و نازکیم
گردو بُنیم و بید، ستبریم و محکمیم
خورشیدِ بیدریغِ حیاتیم گاه و نیز
ابری گشاده دست و نثارِ دمادمیم
در هر بهار، بیرق و پرچم، هزار رنگ
در جان‌مان شکوفد و خود نفیِ پرچمیم
آغوشِ بازِ ما نگر و سوی ما خرام
پا تا به سر به صورتِ یک خیرِ مقدمیم
پروانه‌وار چون پَری اندر میانِ گل
ما را مبر ز خاطرِ خود، ما مقدّمیم
باشد اگر خدای و بهشتی گر آفرید
از ما چرا دریغ کند؟  ما هم آدمیم
عمری گذشت در طلبِ لحظه‌ای که نیست
زین عمر چیست مقصدِ ما گر نه با همیم؟


سعید یوسف، 25/5/2015، شیکاگو
به نقل از: