lördag 8 augusti 2015

ما را ببخش

ما را ببخش

ما را ببخش اگر دو سه روزی ست ساکتیم
یک شعله هست باقی و مشغول پت پتیم
سرشار، این سکوت، ز "ناگفته" های ماست *
از نسل فیلم‌های قدیمیّ و صامتیم
در کوی عشق گامْزن، امّا به اعتدال،
یعنی نه لاک پشت و نه طیّارۀ جتیم
از شورِ عشق، نعره چو مستان نمی‌زنیم
از عاشقانِ باادب و بااتیکتیم
سیّاره‌وار گِردِ جمالت به گردشیم
گر در مدارِ عاشقی‌ات از ثوابتیم
ما را به خوانِ عشقِ خود ار خوانی، ای عزیز،
راضی به چیز ساده‌ای از نوعِ اُملتیم


* اشاره به عنوان کتاب شاملو (ترجمۀ اشعار مارگوت بیکل: "سکوت، سرشار از ناگفته هاست")

سعید یوسف، 26/7/2015، گوتینگن

غبارروبی /جلد دوم گزينۀ اشعار/ نشر باران، سوئد، 1373 سعید یوسف

   

بی‌هنری‌ها



بی‌هنری‌ها

هست بسیار هنرها که ندارم من
و به دل حسرت‌شان مانده ست.

هنرِ پرتابِ تُف.
بلبلی سوت زدن با به دهان بردنِ انگشت.
زدنِ بشکنِ با حال (دو دستی).

هنرِ خوردنِ یک بستنیِ قیفی
بی کثافتکاری.

هنرِ ژست گرفتن با سیگار
و زدن عینک دودی
(ژستِ هالیوودی).

هنرِ خالی‌بندی
لافِ آبادانی
و سخنرانی دربارۀ چیزی که نمی‌دانی.

هنرِ گول نخوردن از یک حاجیِ بازاری.
دیدنِ یک شُوِ ایرانی تا آخر.
حال کردن با موسیقی لس آنجلسی.

هنرِ تشخیصِ خوب و بدِ اجناس.
مدلِ هر ماشین را به نگاهی دادن تشخیص.

هنرِ خواب ندیدن در بیداری.
نشدن منقلب از دیدن یک گل.
هنرِ حرف زدن وقتی حرفی داری.



سعید یوسف، ژوئیۀ 2015، گوتینگن

می‌گذرد



می‌گذرد


این چند روزه می‌گذرد، جاودان که نیست
بی‌مرگی ار که هست، در این خاکدان که نیست
در گردش است جام و تو را نیز، همچو من،
زین دور، نوبتی ست، یکی در میان که نیست
آب حیات اگر ز سکندر نهفت روی
اینجا چه جوئی‌اش تو؟  به کوی مغان که نیست
از جاودانگی چه سخن‌ها نگفته‌اند
تا خود ندیده‌ایش، چنان کن گمان که نیست
پنداری ار که شعر دهد جاودانگی
شعر از کجا خرید توان؟  رایگان که نیست
شعری که جاودانگی آرد ز خواجه است
شعری چنین به دفترِ هر قلتبان که نیست
تا مصرعی چو خواجه نویسی به دفترت
بر خشت رفته زور زنی – زایمان که نیست!
گر بخردی، مخوان تو خردمند خویش را
ور ابلهی، مباش غمین – کیست آن که نیست؟



سعید یوسف، 22/6/2015، گوتینگن

در می‌زند


در می‌زند


در می‌زند، جواب نمی‌آید
بیچاره، سائل است –
       ولی، شاید،
او پرسشی ز نوع دگر دارد

چیزی می‌افتد از دستش
(یک تکه کاغذ انگار،
شاید که آدرس)
کاری به آن ندارد
انگار سختش است که دولّا شود
آن هرچه هست را بردارد

خسته ست
یک دست روی در
دستی دگر به روی کمر دارد

در می زند، جواب نمی‌آید

آقا!
خانم!
اینجا حقیقت است
یک عرضِ مختصر دارد


سعید یوسف، 2/6/2015، شیکاگو
به نقل از:

کُرکُری



کُرکُری


باغیم و پُر شکوفه و سبزیم و خرّمیم
گسترده خوانِ عیش به هر سوی عالمیم
یاسیم و سوسنیم، لطیفیم و نازکیم
گردو بُنیم و بید، ستبریم و محکمیم
خورشیدِ بیدریغِ حیاتیم گاه و نیز
ابری گشاده دست و نثارِ دمادمیم
در هر بهار، بیرق و پرچم، هزار رنگ
در جان‌مان شکوفد و خود نفیِ پرچمیم
آغوشِ بازِ ما نگر و سوی ما خرام
پا تا به سر به صورتِ یک خیرِ مقدمیم
پروانه‌وار چون پَری اندر میانِ گل
ما را مبر ز خاطرِ خود، ما مقدّمیم
باشد اگر خدای و بهشتی گر آفرید
از ما چرا دریغ کند؟  ما هم آدمیم
عمری گذشت در طلبِ لحظه‌ای که نیست
زین عمر چیست مقصدِ ما گر نه با همیم؟


سعید یوسف، 25/5/2015، شیکاگو
به نقل از:

پرسی دلیلِ غربتِ من؟


پرسی دلیلِ غربتِ من؟


پرسی دلیلِ غربتِ من؟  میهنم ببین
پرسی چرا به چاه شدم؟  بیژنم ببین
پرسی که دل بریده ز کنعانیان چرا؟
این بوی خوش نهفته به پیراهنم ببین
پرسی گریختم ز چه؟  از مرگِ ناگزیر
پرسی چه بود حاصلِ آن؟  خرمنم ببین
پرسی که رنجشم ز چه بود؟  از پلیدی‌اش
پرسی پلیدتر نشدم؟  دامنم ببین
پرسی که بیم نیست مرا؟  بیمم از ریا ست
پرهیزم از ریا، سخنِ روشنم ببین
پرسی از آن خیال محالم چه مانده است؟
سوسوی آن ستارۀ چشمک‌زنم ببین
پرسی چرا نمی‌برم از یاد آنچه رفت؟
این جای زخمهای کهن بر تنم ببین
پرسی که از کدام می‌ام مست؟  یادِ دوست –
وز یادِ دوست، این میِ مردافکنم ببین
مویم سپید و عشقِ جوانان به سر مراست
حرمتگزارِ خاطرۀ بهمنم ببین
ور بوده است خواب و خیالی، چه غم مرا
خوابی نشانده حرمتِ "ما" در "من" ام ببین
چیزی که "راست راستکی" بود، عمر بود
پیری رسید و "کج کجکی" رفتنم ببین



سعید یوسف، 7/5/2015، شیکاگو